چقدر ساده و چقدر سرد
به پریدن سار کوچکی از سر شاخه بید
مانند میشود یکایک وجود من
از بودن و گفتن و رفتن
به بلوغ بی تفاوت حجم
حجم خالی یک تکرار
هجو سرشار یک انکار
بدرود یکایک لحظه های من
بدرود تمام من
بدرود تا رسیدن شکوفه ای
تا فردا ...
به پاس انهمه لوح و سپاس های همیشه
چه سوژه ای
چه نگاهیچه حس زاویه داری
و خلق یک اثر و اقتباس های همیشه
کسی به تسلیتم یک دقیقه لال نشد
آه چقدر بی کسم ای سر شناس های همیشه
انگاه که ابری از پس ابری غلطید و
به انزوا
ثانیه ای دقیقه ای
گلایه شد
تمام روز را میشود حادثه شد
که گشودن پنجره ای شروع افتاب است
ازدحام دروغ فردا را
و نبض نا تمام نفس میکشد
دوباره خاک میخورد
بغض میشود
به خاطره ای مکث میکند
به حادثه ای خواب میشود
...
ادامه دارد
هوای پاک کودکی
کجای این بلوغ بد
کجای این غزل کشی
کجای رسم تازه مرد ؟؟
...