وقتی نایی به چشم ها نیست
که به تبسم غنچه ای
بغض گره خورده ی ایوان حیات بشکند
وقتی درخت آنقدر حقیر است در مقام درخت
که ساقه های یخزده از کینه
راهزن سبزینه ها و ریشه اند
کجا به سر انگشت های باغ زل زده ای,هر چند به زبان خیال
به شکوه شکوفه های زوال ؟!
ریشخند های عوام به باور دستی
به بغض چسبیده در گلو مشت میشود
و طعنه ی این و آن زمان از واژه ای
که به بند بندش بوی تکرار ماسیده
و بوی ماندگی طعم ماندگاری گرفته
واژه از گذشت روییده
گذشت عاطفه ؟ نه
گذشت ثانیه ؟ نه
و نه اینچنین گذشت خاطره که به گمان فاحشه ای
از کوچه های خلوت ذهن خسته گذشت
واژه از گذشت بی رحم حادثه از تن است
سکوت بی ثانیه در غم, گذشت تو از من است ...
در استانی دوباره نشسته ام
اینجا
دست از گریبان رخوت کشیده
و هفت سینی از سوز و سرود سرما , ساعت سپید ستایش ... سکوت!
باغچه به رسیدنت جان میدهد
لحظه ای تا شکفتنت,
عاشقانه ترین شکسته غزلم از ان تو
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
به حرمتت مهربان من, دست های خشکیده ام را
به اولین شروع دوباره ات
دوباره اب میدهم.