مرگ از دست و پای زمان بالا می رود
و فرق , یک خیابان شلوغ کاج است
و بند بند چوبی اش که آماسیده و باد کرده است
ایوان پلک ها را خاک گرفته
و چشم ها به تحرک شاخه ای نمی پرد
تقلای ریشه در نبض سرند ها خشکیده
و بوی ماتم از سنگ قبر رسیده ها می رسد بگوش
افق محکوم تازیانه ی سکون ...
سکوت !
خدایا ! در کوچه به عزای ثانیه تبل می زنند
!؟