تبليغاتX
تمام نا تمام من ...
ازاد
 

مرگ از دست و پای زمان بالا می رود

و فرق , یک خیابان شلوغ کاج است

و بند بند چوبی اش که آماسیده و باد کرده است

ایوان پلک ها را خاک گرفته

و چشم ها به تحرک شاخه ای نمی پرد

تقلای ریشه در نبض سرند ها خشکیده

و بوی ماتم از سنگ قبر رسیده ها می رسد بگوش

افق محکوم تازیانه ی سکون ...

سکوت !

خدایا ! در کوچه به عزای ثانیه تبل می زنند


2104                 27/12/85             س.الجزیره 
    

+ نوشته شده در  Sat 28 Apr 2007ساعت 8:1 PM  توسط ام.ام.دی صفار  | 

 





Powered by WebGozar