آخر از دوباره گفتن به کجا میشود رسید
انگار طلسم همیشه بر لبان مرثیه گوی من تنید
بگذار و بگذر ز گفته های من , از شکوه های من اما گلایه نکن (shekve)
سخت سوخته سینه ام از داغ دلهره
من لال می شوم تو ببین روزه ی دروغ بر زبان همه
سرد , خسته , بیگانه ام میان هجوم سراپا فریب فصل
از غریب زمانه , از چند پیمانه مست
فصل تازه چند فصلی ست به تنم غریبه است
بر سطر های شیشه ای سنگ طعنه بزن ,از وزن و قافیه اما دگر بهانه نگیر
آخر ان صدا به سکوت هیچ دل روانه نشد
گر ذره ای هنوز غریبه ای , در کوچه های خاکی شهر و دفترم
بیا که برایت به زبان دگر نوشته ام
که تمام درد من از دوباره گفتن و اقرار
همین کلام آخر است
که با زبان عاریه هم اینبار
آرام بگویمت ...
آآآآآی ... گرفته دلم .!